خرید بک لینک

درباره سایت

105.❤

امکانات وب

این روزها، مثل بیمارهای مالیخولیا شده ام، نه چیزی خوشحالم می کند، نه چیزی ناراحتم. حتی قدرت اشک ریختن هم ندارم، آقای خُـــدا می بینی ام؟ می شنوی ام؟ تمامش کن همه این چیزها را، این بغض را، خنده های به ظاهر را، غم دلم را ، کی می شود آقای خدا؟ می شود در

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

یه چند روزی میشد که واس این خونه مستاجر نمیومد، هرکسی هم که میومد قبول نمیکرد، ته دلم خوشحال بودم که بیشتر اینجا می مونم، امروز غروب زن و شوهر جوونی که بعد عید عروسیشونه اومدن اینجا، خونه رو دیدن، اون لحظه ای که من نگاشون میکردم که ببینم عکس العملشو

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

امشب در کمال ناباوری متوجه شدیم مستاجری که قرار بود بیاد، اینجا رو نمیخواد.

و ما موندیم چه کنیم.

امشب هم حاجی اینا اومدن.

فردا معلوم نیست چی میشه ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 23:23 توسط مهسا ♥| |

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

خواست خدا بودکه بالاخره یکی دیگه اومد .

یکی از دوستای تو.

اومدن و دیدن و پسندیدن.

خداروشکر که همه چی تموم شد، البته برخلاف میل باطنیم.

عصر اومدن و قولنامه کردن خونه رو تو خونه خودمون.

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط مهسا ♥| |

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

امروز روز خوبی نبود. صبحش با بغض شروع شد. خداحافظی با حاج خانوم و ... بغض رو هم من و تو داشتیم هم اونا. میشد کاملا حس کرد. لحظه شماری می کردم که زودتر بیام بالا :( اونا هم رفتن و ما هم ... بالاخره اون روز رسید، همون روزی که ازش می ترسیدی. ولی این هم

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:32

صفحه بندی